تبليغاتX
روزهاتان پرتقالی باد...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست

 

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 12:31 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 17:37 | 
حمید مصدق:
بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم
 ایا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب میخندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمناک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب می برد
 آری کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 19:5 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 16:32 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 22:41 | 
بیش از اینها

               آه

                  آری

                     بیش از اینها می توان خاموش ماند...

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 22:7 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 18:34 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 23:26 | 
احمدرضا احمدی:
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
 شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
 برای یک دیگر اعتراف کنیم
 که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
 نه
 باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
 ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
 در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
 که تک و تنها
 در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
 سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
 مسافران
که از آن راه آمده اند
 می گویند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
 آن خانه
 در زیر آوار گلهای اقاقیا
 گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
 سخن از
 گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
 گذشته
 برای من تسلی است
مرا می بخشید
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 16:53 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 16:51 | 
ایرج جنتی عطایی:
شب آغاز هجرت تو
 شب از خود گذشتنم بود
 شب بی رحم رفتن تو
 شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
 شب دل مرده های تنها بود
 شب رفتن ، شب مردن
 شب دل کندن من از ما بود
 واسه جشن دلتنگی ما
 گل گریه ، سبد سبد بود
 با طلوع عشق من و تو
 هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
 کوچ تو اوج ریاضتم بود
 چه مؤمنانه از خود گذشتم
 کوچ من از من ، نهایتم بود
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای ناجی تبار من
 به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
 سهم من جز شکستن من
 تو هجوم شب زمین نیست
 با پر و بال خکی من
شوق پرواز آخرین نیست
 بی تو باید دوباره برگشت
 به شب بی پناهی
 سنگر وحشت من از من
 مرهم زخم پیر من کو ؟
 واسه پیدا شدن تو اینه
 جاده ی سبز گم شدن کو ؟
 بی تو باید دوباره گم شد
 تو غبار تباهی
 با من نیاز خک زمین بود
 تو پل به فتح ستاره بستی
 اگر شکستم ، از تو شکستم
 اگر شکستی ، از خود شکستی
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای ناجی تبار من
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای قلب سوگوار من

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 22:31 | 
م.آزاد:
تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
 من برگ و باد و باران را
 گریان دیده ام
 تنها انسان گریان نیست
 تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
 نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
 تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
 خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
 انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11:52 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 13:2 | 
منوچهر آتشی:
مانند حجمی از نور
 از نور سبز و آبی برخاست
و عمق های دور درختان را
 با نور کهربایی آراست
من انتظار او را
 خورشید ها به گور افق برده ام
و آرزوی گمشدگی را
 در جاده و سراب برآورده ام
من در مصاف مرثیه ها اسب گریه را
از دشتهای دور صدا کرده ام
 اینک ز عمق باغ
پاداش سالهای شقاوت
آن سرو نور باران می اید
 در کسوت پری ها
با جامه بلند غبار آسا
 از کوچه های شمشاد آمد
 و در مسیر او
 گل های باز لادن حیرت کردند
 خون من انفجار سعادت را
 تا قلب پر خروشم آورد
و قلب پر خروشم با ضربه تپش
آهنگ پای او را در گوشم آورد
گفتم
ای بخت دیر آمده ای روح سبز باغ
آمد ولی به دیدن من
مثل شکوفه های لادن حیرت کرد
آنگاه
از گردباد شادی من
 بی اعتنا گذشت
 و مثل حجمی از نور
 از نور سرخ و آبی
 لغزید تا کرانه گلگشت
|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:1 | 
سهراب سپهری:
 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 13:42 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:14 | 
م آزاد:
بی تو خاکسترم
 بی تو ای دوست
 بی تو تنها و خاموش
 مهری افسرده را بسترم
بی تو در آسمان اخترانند
 دیدگان شررخیز دیوان
 بی تو نیلوفران آذرانند
 بی تو خاکسترم
بی تو ای دوست
 بی تو این چشمه سار شب آرام
چشم گریزنده ی آهوانست
 بی تو این دشت سرشار
 دوزخ جاودانست
بی تو مهتاب تنهای دشتم
 بی تو خورشید سرد غروبم
 بی تو نام و بی سرگذشتم
بی تو خاکسترم
 بی تو ای دوست
 بی تو این خانه تاریک و تنهاست
بی تو ای دوست
 خفته بر لب سخنهاست
بی تو خاکسترم
بی تو 
 ای دوست

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:47 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 21:48 | 
نادر نادرپور:
افسوس ! ای که بار سفر بستی
کی می توانم از تو خبر گیرم ؟
 گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
 وانگه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره ی آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست
 آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ راها کردی
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی
چشم تو آن دریچه ی روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفته ای و خدا داند
کز هر چه بازمانده ، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست
|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 21:40 | 
بسترم

صدف خالی یک تنهایی است.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری...

|+| نوشته شده توسط هستی در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 20:47 | 
یغما گلرویی:
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 15:48 | 
بر این سطور چه می نگاری قلم!

از چه کسی سخن می گویی؟

چه می توانی بگویی از مقام و عظمت کسی که جز آنها

که عدل اویند او را نمی شناسند؟

مگر تو می توانی شناسای او باشی؟

با کدام کلمات؟

با کدام جملات؟

با کدام عبارات و اصطلاحات؟

همین قدر که می گویی او عزیز است و مهربان و کریم،

و ما را با این همه غفلت و بی توجهی و گریز و نمک نشناسی

از یاد نمی برد این ها را هم از خودش داری.

پس حال که خود هیچ نداری خاموش !

بگذار کمی دل از او بگوید.

بگذار لحظه ای تامل و درنگ کنیم تا ببینیم کجای عالمیم؟

کجای خلقتیم؟

ما را واگذار تا کمی به خود آییم، خود را بتکانیم ، از وابستگی های

دنیا فاصله بگیریم، به بندگی خدا روی آوریم.

امام زمانمان را صدا کنیم.

ما را واگذار تا رو گردانیم از هرچه و هرکه از او رو گردانده است.

ما رو واگذار تا بی توجه باشیم به هرکس که توجهی به او ندارد.

بگذار تا دوستان واقعی اش را پیدا کنیم و پیروان حقیقی اش

را بیابیم.

نه آنها که می گویند شیعه ی اوییم، اما یکبار در هفته به یاد

او نمی افتند...

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 15:12 | 

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را ای نور دیده جان و دل اهدا کنم تو را

این چشم نیست لایق دیدار روی تو چشم دگر بده که تماشا کنم تو را

هر جمعه ندبه کنان در دعای صبح از کردگار خویش تمنا کنم تو را

تو در میان جمعی و من در تفکرم کجا برآیم و پیدا کنم تو را

یابن الحسن اگر چه نهانی ز چشم من در عالم خیال هویدا کنم تو را...

 

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 15:5 | 
سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه ي شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست؟
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود اوهم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
...چون ندارد خبر از خود که خداست

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 22:7 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 22:2 | 
حمید مصدق:
ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:4 | 
|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 23:18 | 
محمد معلم:
بیا که از شب دوشین در اضطراب توام
چو صبح منتظر تیغ آفتاب توام
سپید بخت منا، حال تیره روزان بین
تو آفتابی و من شام در رکاب توام
چه پرسشی است، که چون سر به جیب در بردی؟
چنین نشسته در اندیشه ی جواب توام
به روی من بفشان زلف عنبر افشان را
که همچو باد صبا نشئه ي گلاب توام
درون هر رگ جانم چو برگ گل جاری ست
هنوز لذت آغوش پیچ و تاب توام
ز باده نوشی و مستی نمی کنم پرهیز
که همچو نرگس بیمار تو خراب توام
کتاب حکمت و دین را به آب می شستم
چو عشق نکته ای آموخت از کتاب توام
اگر چه نیست حسابی به کار اهل هنر
همیشه بنده ی الطاف بی حساب توام
|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 13:52 | 
فروغ فرخزاد:
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 22:18 | 

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 15:23 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
< > <


قالب و كدهاي جاوا > <<